. ... خط خطی های من






























... خط خطی های من



روز سی و پنجم

(6)


بین کنیزان رومی دختری بود که برای هیچ کس نقاب را از صورتش کنار نمی زد.
معلوم بود کنیزی معمولی نیست.
برده فروش داشت بازار داغی می کرد.
خریدارها می رفتند و می آمدند و قیمت می گذاشتند.
قیمت های بالا. بعضی خیلی بالا.
دختر اما به زبان عربی می گفت:
"سلیمان هم که باشی، نمی آیم خانه ات. پولت را حرام نکن."
چشم های صاحبش گرد شد. کم مانده بود داد بزند:
" تو کنیزی مثلا!؟ بالاخره باید بفروشمت..."
کنیز می گفت:
" عجله نکن. آن که باید بخردم می آید."

...


منبع: کتاب "تا همیشه آفتاب" نوشته فرشته سعیدی؛
منبع ذکر شده در کتاب برای این مطلب: بحارالانوار، ج 51، ص 6

دوستان! لطفا پلاس ِ حضوری و دعا برای همدیگه فراموش نشهگل


پ.ن:ادامه ی پست در روزهای آتی ان شاالله، لطفا پلاس ِ حضوری فراموش نشود.
نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٧ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط بنده خدا (زهرا ج) خط خطی های رفقا! ()



روز سی و چهارم

(7)


از پول خمس مردم 500 درهم، سهم امام (ع)،

را سپرده بودند دستش تا با بقیه ی امانت ها برساند بغداد،

دست نایب امام.

قبل فرستادن شمرد. 20 درهم کم داشت. باز شمرد.

480 درهم.

بقیه را از جیب خودش گذاشت و فرستاد.

نامه ای برایش آمد:

ــ امانت ها رسید؛

همراه آن 500 درهم که 20 درهمش مال تو بود.




منبع: کتاب "تا همیشه آفتاب" نوشته فرشته سعیدی؛

منبع ذکر شده در کتاب برای این مطلب: بحارالانوار، ج 51، ص 295

دوستان! لطفا پلاس ِ حضوری و دعا برای همدیگه فراموش نشه گل

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٧ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط بنده خدا (زهرا ج) خط خطی های رفقا! ()



روز سی و سوم
(8)
(ادامه ی پست قبل):

از همان شب اول که عشق آینده اش را دید، خیلی بی تاب شد.

دیگر خورد و خوراک نداشت.

مریض شد افتاد توی بستر اما جرأت نمی کرد راز ِ دلش را به کسی بگوید.

چهارده شب گذشته بود.

آن شب دوباره خواب دید، این بار بانویی را همراه مریم.

وقتی فهمید که فاطمه(س) مادر شوهرش است، دست به دامانش شد:

ــ پسرتان، حسن یک بار هم نیامده مرا ببیند...

ــ تا مشرکی نمی آید! مسلمان شو تا بفرستمش.

شهادتین را که گفت، بانو بغلش کرد.

از فردایش هر شب خواب محبوب را می دید،

خواب پسر فاطمه(س) را.

...
منبع: کتاب "تا همیشه آفتاب" نوشته فرشته سعیدی؛
منبع ذکر شده در کتاب برای این مطلب: بحارالانوار، ج 51، ص 9

دوستان! لطفا پلاس ِ حضوری و دعا برای همدیگه فراموش نشهگل


نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط بنده خدا (زهرا ج) خط خطی های رفقا! ()



روز سی و دوم

(9)


(ادامه ی پست قبل):

عروس، شب خواب دید...

جدش، شمعون وصی عیسی با چند نفر از حواریون او،

میزبان محمد(ص) پیامبر مسلمان ها و خانواده اش شده بودند.

محمد(ص) به عیسی(ع) گفت که آمده تا دختر شمعون را برای حسن، پسرش

خواستگاری کند.

توی خواب آمدند خواستگاری اش، توی خواب بله داد،

توی خواب هم عقدش کردند. خطبه را محمد(ص) خواند.

شاهد عقد عیسی(ع) بود و حواریون و اهل بیت محمد(ص).

...

منبع: کتاب "تا همیشه آفتاب" نوشته فرشته سعیدی؛

منبع ذکر شده در کتاب برای این مطلب: بحارالانوار، ج 51، ص 8


دوستان! لطفا کامنت ِ حضوری و دعا برای همدیگه فراموش نشه گل

 

پ.ن:ادامه ی پست در روزهای آتی ان شاالله.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٤ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط بنده خدا (زهرا ج) خط خطی های رفقا! ()



روز سی و یکم

(10)


کاخ قیصر را تزیین کرده بودند برای عروسی.

تمام بزرگان جمع بودند.

اسقف ها، سران لشکر و صاحب منصبان حکومتی، چند هزار نفر.

داماد وارد شد و نشست روی تخت جواهر نشان بالای تالار.

انجیل ها را که باز کردند، زمین لرزید. جام ها افتاد.

پایه های تخت شکست.

سَرپایش کردند، باز شکست.

گفتند: " این ازدواج نحس است."

مجلس با دلخوری بهم خورد.

...


منبع: کتاب "تا همیشه آفتاب" نوشته فرشته سعیدی؛

منبع ذکر شده در کتاب برای این مطلب: بحارالانوار، ج 51، ص 8

دوستان! لطفا پلاس ِ حضوری و دعا برای همدیگه فراموش نشه -;{@

پ.ن:ادامه ی پست در روزهای آتی ان شاالله، لطفا پلاس ِ حضوری فراموش نشود.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط بنده خدا (زهرا ج) خط خطی های رفقا! ()



روز سی ام

(11)

سرزمین وحی، مکه. مسجدالحرام.

از آن جا شروع شد.انقلاب حسین(ع).

سرزمین وحی، مکه. مسجدالحرام. از آن جا شروع می شود.

انقلاب مهدی (عج)

می آید پشت به دیوار کعبه می دهد

و این آیه را می خواند:

"بقیة اللهِ خیرٌ لکم ان کنتم مؤمنین..."

 

منبع: کتاب "تا همیشه آفتاب" نوشته فرشته سعیدی؛

منبع ذکر شده در کتاب برای این مطلب: بحارالانوار، ج 52، ص 192

دوستان! لطفا کامنت ِ حضوری و دعا برای همدیگه فراموش نشه گل


پ.ن1: سالروز رحلت آخرین آفتاب رسالت، حضرت محمد مصطفی(ص) و شهادت سبط اکبر و امام اطهر، حضرت مجتبی(ع) را تسلیت عرض می کنم.گلگل

پ.ن2: امروز به مناسبت ورود به دهه چهارم چله یه هدیه براتون دارم ؛

لینک زیر فایل صوتی "درس هایی از قرآن حاج آقا قرائتی" این هفته است، با موضوع

"زندگی مهدوی در سایه ی دعای عهد" ؛

فوق العاده است، با حجم و زمان کم، پیشنهاد می کنم دانلود و همینطور که دارین اینجا فعالیت می کنین گوش کنین.


http://qaraati.net/pic/sound/darsha/90.10.29.wma

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط بنده خدا (زهرا ج) خط خطی های رفقا! ()



روز بیست و نهم

(12)

رفته بود زیارت حرم امیرالمومنین(ع) که دید درهای حرم بسته است و استاد پست در ایستاده.

جلو رفت سلام کند، درجا خشکش زد.

در از داخل باز شد. استاد رفت تو.

دوید، ولی در بسته شده بود دوباره. ازلای در نگاه کرد.

یک چراغ سوسو می زد.

صدای زمزمه ی دو نفر را شنید و بعد صدای قدم های استاد را.

به دیوار چسبید. استاد می رفت طرف مسجد کوفه.

رفت دنبالش. باز در باز شد برای استاد، باز صدای گفت و گو و باز صدای قدم های استاد.
می رفت طرف نجف.

***


التماس می کرد. قسمش می داد بگوید قصه چیست.

شرط کرد:

ــ باید تا زنده ام برای کسی نگویی.

ــ هرطور شما بفرمایید.

ــ سوالی برایم پیش آمده بود.

به دلم افتاد از حضرت امیر (ع) کمک بگیرم.

دیدی که درها باز شد.

صدایی شنیدم که به من گفت:

" برو مسجد کوفه، از پسرم مهدی بپرس."



منبع: کتاب "تا همیشه آفتاب" نوشته فرشته سعیدی؛

منبع ذکر شده در کتاب برای این مطلب: بحارالانوار، ج 52، ص 172-173


دوستان! لطفا کامنت ِ حضوری و دعا برای همدیگه فراموش نشهگل

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط بنده خدا (زهرا ج) خط خطی های رفقا! ()



روز بیست و هشتم


(13)


تمام آن چیزهایی که مردم از میراث پیامبران فهمیده اند،

به اندازه ی دو حرف از بیست و هفت حرف ِ علم است...

هنوز خیلی حرف ها مانده تا بفهمند...

آن بیست و پنج تای بقیه را مهدی (عج) می آورد...

با دوتایی که از پیش داشتند، می شود بیست و هفت تا...

علم ناب را این جور می فهمند...

تازه این ها علم هایی ست که بشر، تحمل درکش را پیدا می کند...

پس باز آن ها هم تا آخر، شاگرد امام خواهند بود...

 


منبع: کتاب "تا همیشه آفتاب" نوشته فرشته سعیدی
منبع ذکر شده برای این مطلب در کتاب: بحارالانوار، ج 52 ، ص 291 ؛ همان، ص 338 ؛ همان، ص 341 ؛ همان، ص 388

دوستان! لطفا کامنت ِ حضوری و دعا برای همدیگه فراموش نشه گل

 


پ.ن: از دوستانِ حاضر در طرح عذرخواهی می کنم بابت دو روز تاخیر، طبق معمول با وبلاگ به مشکل برخورده بودیم!


نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط بنده خدا (زهرا ج) خط خطی های رفقا! ()


Design By : Pichak