:حرف دل
اگر در معرفت یکتا نبودی
...دلم بیهوده رسوایت نمی شد
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
نویسنده : بنده خدا
نویسنده افتخاری : از دوستان
دسته بندی موضوعی
دلتنگی(٦٢)
دلنوشته(٥٩)
یا صاحب الزمان(٥٤)
روزمزه(٤۸)
خدا(٤۸)
خاطره(٤٢)
محرم(۳٤)
طرح چله (عهد)(۳۱)
و تو بیندیش !(۱٥)
ضامن آهو(۱٤)
أین عمار؟!(۱٢)
میس کال ِ خدا(۱٢)
شعر(٩)
سایر(٩)
امام علی (ع)(۸)
سی آ سی(٦)
پُهون(٦)
برای تو(٥)
ماه(٤)
گفتم ، گفت(٤)
فیلم پاره(۳)
بدون شرح !(٢)
شهید چمران(٢)
اولین یادداشت(۱)
تولد(۱)
استراتژی(۱)
کتاب پاره(۱)
آرشیو
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
!!! دااااغ دااغ

دلم هوای تو دارد؛
بگو چه چاره کنم...؟

با گذشت امروز دلتنگی هایم برایت 9 ساله می شود
می بینی؟ حالا دیگر نوجوانی شده برای خودش
هیچ گاه باور نمی کردم بتوانم چنین سِنی را برایش متصور شوم
حال آنکه روز به روز قد می کشد و بزرگ و بزرگ تر می شود
دیگر خوب یاد گرفته ادای بزرگترها را دربیاورد
برای خودش مردی شده
سکوت و لبخند را به خوبی آموخته
دریای مواج درون را هم فقط با آرامش نیمه شب هایش قسمت می کند
...
جای خالی ت میان ورق پاره های زندگیَم سخت محسوس است...
کاش بودی...
روزت مبارک![]()

پ.ن: قضاوت ممنوع. این پست مخاطب خاص ندارد.
...و بدین صورت امروز با افتخار یک مـُـهر به مُهرهای شناسنامه ام اضافه شد..
خدا را بی نهایت سپاس..

پ.ن: این لینک رو ببینید، مربوط به انتخابات مرحله اوله، خیلی خیلی خیلی خوب از آب دراومده
انگشت منم توش هست، ببینم کسی می تونه تشخیص بده کدومه؟؟ 
وقتی آمریکا را زیر یک بند انگشت له می کنیم..
پ.ن2: من رای دادم! (90/12/12)
* یادم آمد شب بی چتر و کلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم چه هوایی است خدایی من و آغوش رهایی، سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی، دلم آرام شد آنگونه که هر قطره ی باران غزلی بود نوازش گر احساس که می گفت فلانی! چه بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن و بیا!
پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در من ِ شاعر من ِ بی تاب تر از مرغ مهاجر، به کجا می روم اقلیم به اقلیم خدا همسفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه مرا تیشه ی فرهاد صدا زد:
نفسی صبر کن ای مرد مسافر قسمت می دهم ای دوست سلام من دلخسته ی مجنون شده را نیز به شیرین غزل های خداوند به معشوق دو عالم برسان.
باز دلم شور زد آخر به کجا می روی ای دل که چنین مست و رها می روی ای دل مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل نکند باز به آن وادی ...

* سید حمیدرضا برقعی
پ.ن: برای تویی که عازم دشت نی نوایی..
و چه خوش نوایی به گوش ِ دل می رسد از کلبه ات..
عزم سفر داری، دل مرا هم با خود ببر که سهم من از سفر چیزی جز تشنگی نمانده
چه شب ها که خواب آن دیار پریشانم می کند و باز هم تشنگی و تشنگی...
دل مرا هم ببر که شاید با جرعه آبی سیرابش کنند و شاید هم ...
...پیرو پست "بچه های شَر!!" :
بخاطر تعطیلی بیش از حدی که به روز کلاسشون خورده، با معلم هماهنگ کردم و یه روز ساعت فوق العاده گذاشتم، بچه ها در جریان نیستن.
همون در دم که وارد می شم، آقای ناظم سر کلاسشون ایستاده و داره سر موضوعی باهاشون صحبت یا دعوا می کنه! همه ساکت میخکوب سرجاشون نشستن.
به محض اینکه بچه ها نگاهشون با چشمام تلاقی می کنه شروع می کنن از خوشحالی بالا پایین پریدن!! که آخ جوووون! امروز استراتژی داریمممم؟!! (اعتراف می کنم که برخوردشون غافلگیرم می کنه!!)
یکی دیگه شون بلافاصله رو به من می کنه که " خانوم! ما خیــــــــــلی دوستون داریم!"
خنده ام گرفته، مثلا قرار بود این جلسه باهاشون سرسنگین باشم!! نمی دونم بهشون بگم که منم دوستشون دارم یا نه؟!! فقط لبخندی تحویل می دم و خودم رو مشغول باز کردن دفتر کتاب می کنم.
اون یکی که دفعه ی قبل بخاطر نیومدن سر کلاس اشکش رو در آورده بودم یهو عین جن سر میز ظاهر میشه که "خانوم! خانوم! اگه خوب و ساکت باشم منفیم مثبت میشه؟؟"
بخصوص قرار بود با این یکی سرسنگین تر باشم، اما معصومیت چشماش راهی جز مهربونی برام نمی ذاره!! جواب مثبت رو که می گیره، از همون پای میز تا نیمکت خودش دست به سینه میره!!
یکی از شر ترین هاشون برمی گرده رو به بچه ها و فریاد می زنه، "بچه هااا! بیاین این دفعه ساکت باشیم، که خانوم اذیت نشه!!" ،با لبخندی تحویلش می گیرم.
بعد از حضور غیاب، شروع می کنم به درس دادن، 10 دقیقه یک ربعی از کلاس نگذشته که یکی از مبصرها همراه با "چایی شیرین" ِ کلاس میان و برگه ای به دستم می دن! می گن "خانوووم! این برای شماست!"
می گیرم و با نیم نگاهی می ذارم زیر برگه ها و سرسنگین می گم که بعد از درس نگاه می کنم. دو دقیقه نگذشته مبصر میاد و بر خلاف نظر "چایی شیرین" برگه رو می گیره و بعد از یه سری عملیات تکمیلی که باهم روی برگه انجام می دن، مجدد برگه رو تحویل می دن!!

پ.ن: وقتی برگه رو دیدم و با دقت خوندم، هر کاری کردم نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم، البته خوبیش به این بود که تو مسیر برگشت بودم و جلوی بچه ها نبودم!!
توضیح: یادم نیست کِی ، ولی اون اوایل سال یکیشون یه سوالی پرسید که بهشون گفتم دانشجو هستم، البته مقطع و غیره و ذالک رو براشون نگفتم. ولی گویا این قضایا از همونجا آب می خوره!! تفسیر برگه به عهده ی خوانندگان!
F1 : اگر نتونستید جایی از نوشته ها رو بخونید، یه ندا بدید ترنسلیت می نماییم.
...دو روزی ست که سرما خورده ام، با قرص و آب نمک سرپا مانده ام، عملا نیرو برای اعزام کم داریم، حتی 5 نفر نیرویی که برای ماندن در اسکان آمده بودند هم به گروه اعزامی ها پیوسته اند
حتی تر مهسا جفرسون! مسئول فرهنگی گروه!!
روز عید کلاس نداریم، اما در عوض آغاز سال را همراه با اهالی روستا در مدرسه ی پایین جشن می گیریم و همه در کنار هم اشک و لبخند را باهم شریک می شویم..
لحظات تحویل سال را با پخش مناجات و سپس سخنان دلنشین رهبر آغاز می کنیم، الحق صدای گرم و دلنشین یار همچون آبی زلال و گواراست که بر آتش و دل آشوبه ی دل می نشیند و آرامش را به ارمغان می آورد..
ادامه ی جشن به سرودخوانی و تئاتر و مسابقه ی طناب کشی می گذرد؛ اهالی آنقدر هیجان زده شده اند که عملا جز بچه های گروه کسی در قسمت تماشاچی ها نیست و همـــــــــــــه رفته اند برای مشارکت در مراسم طناب کشی!!!

ناگهان می بینیم که همه ی اهالی روستای اسکان یک طرف و 5 - 6 نفر از روستای مجاور در طرف دیگر طناب زور آزمایی می کنن، در چشم برهم زدنی یک روستا (!) همراه با طناب 5-6 نفر را با خود می کشند و همگی به بیرون از مدرسه پرت می شوند!!

...
پس از زیارت اهل قبور و مزار شهدا، اهالی را راهی خانه هایشان می کنیم و خود را به برنامه ی تفریحی ای که برای گروه تدارک دیده اند می رسانیم
حال خوشی ندارم، عملا ضعف تمام بدنم را گرفته و گلو درد رمق حرف زدن برایم نگذاشته، به روی خود نمی آورم تا گردش زهرمارمان نشود، قرصی بالا می اندازم و با بچه ها سوار بر مینی بوس راهی کوه و رودخانه می شویم
در راه بچه ها شاد و خندانند، جز معصومه، می دانم به جاده و مینی بوس و بالاخص رانندگی ِ راننده ی محترم آلرژی دارد، عملا برایش کاری به دستم نیست، جز حرص خوردن ِ خاموش!
به مقصد که می رسیم تازه خبردار می شویم که باید از رودخانه ی عریض و طویلی عبور کنیم. با برآورد اولیه تخمین می زنم اقلا باید تا نیمه در آب بروم! و این در حالی ست که عملا در درون از تب می سوزم!!

روی تکه سنگی می نشینم و از رفتن سرباز می زنم، با حالی که دارم مثل روز برایم روشن است که حتی قطره ی آبی هم می تواند تا شب راهی بیمارستانم کند!
فاطمه همان اوایل کار شاد و سرخوش به آب می زند، همیشه شادی و نشاط ِ کودک درونش به وجد می آوَرَدَم...
اندکی بعد معصومه هم به آب می زند، از اینکه می بینم بدحالی داخل مینی بوس را فراموش کرده خوشحال می شوم...
فرمانده جلوتر از همه به آنطرف رفته و به بیرون آمدن بچه ها از آب کمک می کند...
مینا (عکاس گروه) فوق العاده است، به وقتش چنان کودک درون شاد و زنده ای دارد که هر چه می کنی عملا به پای جست و خیزهایش کم می آوری. و حال همچون شیرزنی تا کمر در میانه ی آب ایستاده و بچه ها را از آب رد می کند...
مهسا جفرسون(!) همچنان مُردد کنار من نشسته و در تلاش پیدا کردن راهی ست برای خشک ماندن!
در نهایت او نیز تسلیم می شود و من می مانم و تب و اصرارهای مدام بچه ها و وسوسه های درونی ام برای زدن به آب
ته مانده ی انرژی ای هم که داشته ام صرف توضیح برای بچه ها کرده ام که چرا به آب نمی زنم!
می گویمشان از حال ناخوشم، اما حال ناخوشی که رنگ رخساره نشانش نمی دهد. همیشه همین بوده، ابتدای تب و ناخوش احوالیم در بیرون نشانی ندارد...
قریب به 100 بااااار توضیح می دهم این جمله را که اگر به آب بزنم شب راهی بیمارستان می شوم...!، کارگروه ها می خوابد...، نیرو برای جایگزینی نداریم...، طرح درس ها نصفه می ماند...
بارها و بارها وسوسه می شوم که بی خیال همه چیز به آب بزنم و لذت لحظه را ببرم، اما فکر عواقبش برحذرم می دارد...
در نهایت راضیشان می کنم با مینی بوس برگردم به اسکان؛ که راننده به همراه فرمانده ی کل، راهی دورتر و صعب العبورتر را میابند و همراه با دو همراه از آن مسیر به بچه ها ملحق می شویم

عکس العمل بچه ها از دیدنم شگفت زده ام می کند! مهربانی شان بیش از حد تصورم است. زلالیشان همچون رودی ست که از آن گذشتند...
جایی را انتخاب می کنیم برای نشستن تا از تیررس دید آقایان محفوظ باشیم،
هنگام نهار باهم به گپ و گفت نشسته ایم، مرضیه در حالی که با مهربانی هرچه تمام تر مدام ابراز خوشحالی می کند از ماندنم، می گویدم که علت به آب نزدنم ترس از آب بازگو شده!
عده ای از بچه ها هم تایید می کنند!
از تعجب کم مانده شاخ در بیاورم! راستش به غرورم بر خورده!! دست خودم نیست، برای لحظه ای عنان از کف می دهم و لب به اعتراض می گشایم..
فاطمه در کنارم نشسته، با تعجب خطابم می کند!!
همین برایم کافی ست..
برای لحظه ای به خود می آیم، با شوخی و خنده همه چیز را جمع می کنم و شادی دوباره به جمع باز می گردد..
...
درونم غوغایی ست، جنگی برپا شده تن به تن، گویی صدایی از درون خطابم می دهد که اگر حقیقتا کارت برای خدا بود دیگر چه باک که دیگران چه فکر می کنند از علت نیامدنت درون آب؟!!
دستت برای خودت رو شده که اگر خالص بودی حتی برای لحظه ای هم نباید باکت می بود از آنچه در فکر دیگران می گذرد، اما...
باز هم حرف حاجاقا پناهیان است که در گوشم می پیچد: " خدا کلاه سرش نمی رود، جنس نامرغوب را نمی خرد..."
و حال می دیدم که ناخالصی جنسم را به رخ می کشدم...
...مدتی ست که "پ. .." قلمم را گرفته!
سوژه هایم را سوزانده!
شده ام درست مثل انسان خسته و گرسنه ای که یک روز تمام را بی وقفه دویده
و در انتهای روز، برای خواباندن دل ضعفه هایش بجای خوردن یک وعده غذای مناسب،
به فست فود روی می آورد!!

تمام طول روز اتفاقات و حرف ها و نشانه ها را به عادت چندین و چندساله سرچ می کنم و سوژه یابی می کنم برای نوشتن
در انتهای روز، برای خلاص شدن از این همه حجم افکار و دغدغه، به جای نوشتن یک مطلب درست و درمان که معمولا سر از "خط خطی های من ..." در می آورد، این بار مدتی ست رو به پ. آورده و تک تک ِ سوژه ها و دغدغه ها را با نوشتن نوت هایی که در نهایت به چند خط هم نمی رسد، سوزانده و در دم خفه می کنم
این نوت زدن های گاه بی سر و ته، دست به قلمم را خشکانده ...
شاکی ام از خودم و از این همه خاکی که بر خط خطی ها نشسته..
امشب بر خلاف همیشه، اولین جایی را که سراغ می گیرم اینجاست!
آرامشش از پ. که هیچ، حتی از کلوب هم بیشتر است..
آنقدر حرف برای نوشتن بر دلم مانده که حس می کنم می توانم تا 10 پست پشت سر هم بنویسم و باز هم سوژه ی نیم سوخته باشد که بر سر دلم سنگینی کند..
آمده ام که برگردم به کلبه ی خط خطی ها..
آمده ام برای آشتی..
آمده ام تا هر وقت که احساس دل ضعفه کردم، اول یک وعده ی سیر مهمان اینجا و رفقا باشم و بعد بروم آنجا که ماندنم وظیفه است...

دل نوشت: حاج والی می گفت: برای جهاد باید خوب بخوری تا جون داشته باشی برای کار!
پ.ن: انتظار ندارم این مطلب را عده ی زیادی درک کنند! کاملا طبیعی ست.
بعد نوشت: برای جلوگیری از اعتیاد سایر دوستان، نام سایت مذکور مخفف شد.
...شب خسته و کوفته از بیرون می رسم،
فردا صبح کلاس دارم، تفاوتش با بقیه ی کلاس ها اینه که اینجا یک ساعت وقت 30 تا بچه دستته و مسئولی
تا نصفه شب می شینم و طرح درس می نویسم،
پیش خود می گم "چه شاگرد باشیم چه معلم، برا ما ظاهرا فرقی نمی کنه، آبش یکی ریخته شده که در هر دو صورت ما باید درس بخونیم!!"
...
سر کلاس بعد از کلی سروکله زدن با 30 تا آتیش پاره،
یکیشون که تمام مدت سعی می کرد خیلی خوب باشه و مدام خودش رو با نظر معلم چک می کرد که
*خانم من خوبم؟ خانم من امروز خیلی خوبم؟ خانم ببینید من دارم می نویسم... خانم ببینید من دارم به حرفاتون گوش می دم... خانم ....*
آخر سر اومد گفت: *"خانم اجازه! بچه ها امروز همه باهم هماهنگ کردن که سر کلاس ِشما، شما رو اذیت کنن!!!"*
...
تازه دوزایم افتاد که چرا هرکار می کنم برخلاف همیشه به هیچ صراطی مستقیم نمیشن و ...
دوتاشون رفته بودن تو حیاط مدرسه و داشتن فوتبال بازی می کردن!! مبصر فرستاده بودم دنبالشون با تهدید!
برنگشته بودن!!
این بار مجبور شدم ...
*پ.ن: زنگ تفریح همون دوتا گریه می کردن، 8 نفرشون هم ستاره هایی که گرفته بودن رو از دست دادن!! در عوض یادگرفتن که نباید کلاس رو بپیچونن و نباید برای اذیت معلم باهم دست به یکی کنن.